ArianaNet.com
+ نوشته شده در Sunday, October 26, 2008ساعت 01:50 توسط massoud | نظرات(0) - ارسال نظر - - لینک مطلب
www.ArianaNet.com www.Kabulpress.com
+ نوشته شده در Sunday, October 26, 2008ساعت 01:49 توسط massoud | نظرات(0) - ارسال نظر - - لینک مطلب
http://news-hot.com/ http://i2ir.com 
+ نوشته شده در Sunday, August 17, 2008ساعت 04:20 توسط 1111 |
آریانا نت
جمعه ۱۷ سنبله ۱۳۸۵
سرویس خبررسانی آریانانت
احمد بهار چوپان

تعداد بازدید: ۵۹


آمد و خود را به دریا بار جاری کرد و رفت
باغ را با خنده هایش آبیاری کرد و رفت
آتشی افروخت از جنس تبسم در چمن
زخم گندمزار را مرحم گذاری کرد و رفت
آمد و برشاخساران بلند افشاند دست
دیده و دل را شهید بی بهاری کرد و رفت
بازوانش را به دریا داد و چشمش را به کوه
مدتی این خاکدان را سبزه کاری و رفت
قصه ها پرداخت از شمشیر از ماه از درخت
مادران سوگ را با گریه یاری کرد و رفت
آفتابی بود مرد از گرمی و تابندگی
از گریبان شفق پرتو نثاری کرد و رفت.
ق. عاصی شهید   

دم دم شام کنار رودی سرکش که از کران تا کرانش هنگام غروب آفتاب سخت  زیبا است نشستن چه خوشست. چشم دوختن به آبی روان و انعکاس نور خورشید در دامن آن آدم را به یاد پارچهء  نیلگون  پرند زر بفت  می اندازد ...


 آری ، کنار آب رودخانهء " سن لوران " شهر مونریال نشسته ام و تنم را به باد روحنواز که از سوی رود میوزد سپرده ام ... گریبانم را تا آخرین دگمه می کشایم ... دلم میخواهد باد اندوه را از سینهء تنگم ببرد... با امواج آب سمند سرکش خیال مرا به کنار رودخانهء زادگاهم میبرد ... دیاری که سالهاست گلوله میخورد و
" مرد " میزاید! 

 " پنجشیر دردمند " را بیاد میارم که امروز جوانمرگی عیارترین فرزندش او را دردمند تر ساخته ... دیاری که رودش دیگر گریهء ممتدیست برسوگ نبود او ... چنانکه آمو سالهاست در سوگ فرزندان آزاده ءخراسان گریسته ... آن جادهء خاکی ، که پس از بسیار چانه زدن ها اسفالت کرده اند در سینهء سنگین اش اندوه نبود او را از " دالان سنگ "  تا " پریان " فریاد میکند ... کوه ها ، که آشناترین گام ها را از آن " آزاده " کوه مرد بیاد دارند خاک بر سر میکنند و بر مزار او به جستجوی " صلابت " میروند.
 پنج تابستان است که دیگر جوانان و نوجوانان " جنگلک " به عشق دیدار او که برای آبتنی   به دریا میامد ، بسوی دریا نمی شتابند ... نگاه نوازشگر او بیش از این " عقاب خانه " را هر صبح خاموشانه سلام نمی کند ... "دربند " در بند غم شهادت او " آزادی " را تا چهارسوی سرزمینم نعره میزند ...   درختان توت حسرت او را در برگ ریزان " جامه " می درند ... آسیاب ها بی کسی را " تلخانی " می کنند ... خانه های محقر و نیمه ویرانه آن دیار " محزون " تر و ویران تر از گذشته به نظر میایند ... زره پوش ها و تانک های سوختهء کنار جاده و درون کشتزار ها شرمگینانه غم شانرا با شب های طولانی زمینگیر شدن نجوا میکنند ... سریچه قامت به بلندای تاریخ او را ، قامتی را که " زمزمه تلخ اسیر زنگی " بود درآغوش گرفته و طاق ظفرگشته ... قلعهء نیمه ویرانه با دیوار های زمخت و ضخیم ازجنس قلعه های خراسان قدیم ، که زمانی آغوشش مامن شبهای بیخوابی و تفکر او بود و مایه دلگرمی مردم دلخسته ، لحظه ها را برای استقبالش  " عید " نمی کند ...  و ما ... اما ! 

 " ما " همان مردمیم که " او " برای ما فدا شد . مردم و ملتی که او قهرمان اصلی کشمش های افغانستان میدانست و در پیشگاه صبر و استقامت شان تواضع میکرد ؛ با درد جانکاه در دل خانه هایمان هنوز اندر خم همان کوچه ایم که بودیم ! " آزادی " امروز " وارثین " دیگری دارد و صحبت ها بی هیچ پلی از فراز تاریخ میگذرند ... هیچ  جنسی بی بازار تر از حقیقت در بازار های اشباع شده از اجناس بی کیفیت کشورم نیست ...  لیک دریغا که هنوز " مردم " قربانی تروریست انتحاری اند و دیگر هیچ ! اسم شان وسیلهء خوبیست برای ورود به عرصه بده و بستان های ناجوانمردانه سیاست تجاری و  خود شان جز مشتی فلک زده کسی نیستند... راه مان در میان انبوه
" خطوط و نقوش " گم شده ، هادی و رهنمایی نیست که دستمان گیرد و به وادی مقصود برد ... بسیارند آنانی که وعدهءخدا و رضای  او را گوهر مقصود خود می نامیدند و می نامند اما سوگمندانه در باریک ترین لحظات به رضا و وعده های محیلانه " وارثین " جدید الورود آزادی و دموکراسی راضی میشوند و مردم را تنها میگذارند... خود می برند و خود می دوزند و جامه ها و کلاه های کشاد  برسرشان رفته را با غرور کاذب افاده میفروشند و به بهای هیچ از مردم کناره میگیرند.
 مردمم بهای گزافی برای " آزادی " پرداخته اند و تا هنوز می پردازند ، جانهای پاکی فدا شد تا آزاد باشیم و آزاده زندگی کنیم ایکاش چنین میشد... زیرا پرسه زدن در خیابان ها یا هرکجایی میخواهی بروی و هرچه میخواهد دلت تنگت بگویی را مشکل بتوان آزادی نامید ... گاهی اسیر جهل و ظلم شداد واری به اسم مبارک دین گشته ایم و گاهی دموکراسی و دموکراتان دمار از روزگار ما در آورده اند هر دو دسته هم با شعار آزادی و نظم اجتماعی به سراغ ما آمده اند.
 تنها کشور ما نیست که برای دموکراسی کذایی باید قربانی شود. از خاور میانه تا کشور ما شوری برپاست تا مردم حتما باید " تیوری نظم نوین جهانی " و دموکراسی تزریقی را بپذیرند . اما فرموده های ژان ژاک روسو پیاده گشتن این اهداف را از راه زور رد میکند . روسو، با آنکه نظم اجتماعی را حق مقدسی که بنیاد همهء حق هاست میداند ، با آنهم نظم اجتماعی  مورد نظر روسو ، زاده قرار داد های دواطلبانه و از روی آگاهی  است ، نه محصول زور، زیرا به عقیده او زور ایجاد حق نمی کند:" زور توانایی جسمانی است؛ من نمی فهمم چه آثار اخلاقی می تواند بر آن مترتب باشد. تسلیم شدن به زور عملی است از روی ضرورت، نه از روی اراده؛ حد اکثر عملی است از روی احتیاط . به هرجهت میتواند وظیفه باشد؟" *
 مردم ما انقلابیون شجاع و خوبی را پرورده اند اما شمار سیاسیون واجد قابلیت های سیاسی در تاریخ حد اقل معاصر کشور شمار شان از انگشتان دست هم کمتر است. ناگفته هویداست که سیاست بدون سیاست مدار دارای قابلیت سیاسی چیزی نیست و سیاست مدار است که به نظریات سیاسی جان می بخشد؛ در حالیکه قابلیت سیاسی به شهادت افلاطون آموختنی نیست. فقدان چنین افراد همیشه نتیجه مبارزات جان بازانه و عاشقانه آزادی خواهان را روی میز های معاملات سیاسی به صفر ضرب کرده است.
 امروزه نبود مسعود، بیشتر از پیش و با گذشت هرروز و سال محسوس تر است زیرا او ثابت کرده بود که بزرگ مردی بود دارای " فضیلت "، " قابلیت " و " هنرسیاست". میگویند بصیرت و درایت در امور سیاسی به مثابه امر کلیدی ضرورتیست حتمی در کنار هنربکار گیری سیاست. نمونه های بسیاری را میتوان برشمرد تا حرف ما در مورد آن سترگ مرد ثابت گردد اما مشت نمونه خروار ، آتش بس موقت را که اوشان در اواخر سال 1361         با قوای روس مستقر در پنجشیر برقرار کردند بصیرت و درایت او را در کنار هنرش برای سیاست هویدا میسازد. برای اثبات این مدعا سخنان یکی از مقامات بلند رتبهء طرف مقابل مسعود، را بازگو کرده و قول حضرت حافظ را بیاد میارم که : 

خوشتر آن باشد که سر دلبران
گفته آید در حدیث دیگران 

لیاخفسکی، در کتابش به اسم " توفان در افغانستان " ص 98 در آن باره چنین می نویسد:" حالا پس از گذشت سالیان دراز میتوان با قاطعیت گفت که همانا ما با گام های بی سنجش خود زمینه ی مبدل شدن احمد شاه مسعود، را به جنگجوی افسانوی آرمان اسلام ، مردم  و آزادی فراهم کردیم. مسعود با بهره گیری از مصالحه، گروه های خود را تقویت نموده گسترهء نفوذ خود را بیرون از پنجشیر گسترش بخشید. او آغاز به تحکیم سنگر هایی در خوست و فرنگ ، نهرین و نواحی جنوبی استان تخار نمود..." در کنار آنچه لیاخفسکی ، به عنوان بهره برداری مثبت  نظامی مسعود ، از آن آتش بس میخواند، مسعود، نتایج مثبت و نظر رس سیاسی نیز از آتش بس مورد بحث داشته است. مسعود، با کشاندن روسها پای میز مذاکره و مجبور ساختن آنها به امضای سند – فراموش نشود که روسها  در قدم نخست برای فرار از تلفات زیاد هر روزه سربازان خود تن به آتش بس داده بودند-   اولاً مجاهدین را منحیث یکطرف قضیه افغانستان معرفی نمود . زیرا دولت پوشالی وقت و حامیان روسی آنها همیشه طوری وانمود میکردند که گویا طرف آنها در جنگ جز مشتی آشوبگر و شورشی که از برون تحریک میشوند کسان دیگری نیستند . در گام بعدی با این ابتکار آگاهانهء سیاسی او آبروی دولت پوشالی و دست نشانده وقت را در محافل سیاسی جهان بریخت و عیان ساخت که چه کسانی تصمیم گیرندگان اصلی در قضایای افغانستان اند.  در حالیکه روسها آن قرار داد را بیشتر به منظور تضعیف ، تجرید و انزوای او در میان مجاهدین با او بستند. اینجاست که  ثابت میشود ایشان " فصیلت " ، " قابلیت " و " هنر سیاست " را بخوبی دارا بوده ؛ آنرا با درایت و بصیرت سیاسی و زیرکانه  بکار بسته به اهداف استراتیژیک و فیصله کنی در جنگ پارتیزانی دست یافتند.

  او با حضور تاثیرگذارش در شکل گیری حوادث تاریخی نظریه هیاهو برانگیز " اشپنگلر " فیلسوف را ثابت میکرد که گفته بود :" یگانه تاریخی که وجود دارد ، تاریخ شخصیت هاست، یگانه سیاستی هم که وجود دارد سیاست افراد مشخص است."* زیرا " اشپنگلر " با آنکه همیشه مورد اعتراض مخالفین نظرش قرار داشت ، تاریخ را محصول خلاقیت های افراد نخبه میدانست. چه کسی میتواند نقش بسا کلان و خلاقانه  او را در شکل گیری حوادث و جریانات سیاسی ، نظامی کشور ، منطقه و جهان انکار کند؟ و هنگامیکه لیاخفسکی ، منحیث دشمنی که سالها با مسعود در آویخته و او را شناخته از او با عناوینی مانند " جنگجوی افسانوی آرمان اسلام ، مردم و آزادی " یاد میکند روشن است که منحیث نمایندهء صاحب صلاحیت و دانش امپراطوری اشغالگر پس از تحلیل اوضاع و اشخاص اثر گذار برآن ، علایق و احترام مجاهدین و مردم  به آن نتیجه رسیده است.
 آزادی ، مهم ترین پیش شرط مسعود برای ایجاد یک جامعه قانونمند بود و اوشان بخوبی میدانستند که آزادی و قانون – منظور از سیاهی روی کاغذ نیست – در کنار قدرت مشروع لازمه های یک دولت مردم پسند اند. آنچه امروزه زیر نام آزادی و قانون شاهدیم جز حرف چیزی نیستند چون توازن و ارتباط ارگانیک میان سازنده ها یا مولفه ها بمیان نیامده و مهم تر از همه اطمینان و اعتماد مردم به کنش های نهادی به اسم دولت در حد قابل ملاحظهء ناچیز است .

 بزرگ ساحت سیاست و اندیشه " کارل یاسپرس " معتقد است که :" در عمل ، آزادی و قانون باید  دست در دست یکدیگر پیش بروند. دولت باید ، به منظور جلوگیری از سواستفاده از آزادی قدرت داشته باشد... قانون و آزادی بدون قدرت به معنای هرج و مرج است؛ قانون و قدرت منهای آزادی مساوی با استبداد است؛ قدرت بدون آزادی صفت بربریت است." *
 اینست که با توجه  به حالت فعلی در کشور حقیقت گفتار بالا  روشنتر میگردد .  نباید این حرفها و انتقادات دیگری از این دست را به مثابه همنوایی با گروه های افراطی و آشوبگر تروریست دانست. مسعود، با جهان بینی ، نگرش ، کنش ، منش و اخلاق خاص خود مرز مشخص و روشنی بود میان اسلام افراطی ، تروریزم و اعتدال . و نه هم تصور گردد که ما خواستار برگشت به گذشته ایم. ما میگوییم به اسم آزادی و دموکراسی سرمان کلاه نگذارند. ما میگوییم خونها وعرقهای ریخته هدر نروند و مردم گرفتار هرج و مرج در لایه های از تحجر به اسم قانون و آزادی نگردند، یا هم از آزادی سو استفاده صورت نگیرد و یا اینکه قدرت و قانون بدون آزادی مردم را اسیر استبداد جدیدی زیر نام دموکراسی نسازد.  اگر ما خود را یار ،همتبار، هم گام ، هم نظر و همدیار مسعود، میدانیم سزاوار است مثل او به حقایق مسایل نظر کنیم و همچون او بیدار و هوشیار به سراغ گره های ناکشوده معادلات و پیچیده گی های سیاسی برویم . به هیچ چیزی جز حق بایسته مان گردن نه نهیم ، زیرا او با تصامیمش متن حوادث را رقم میزد، جیره و امتیاز دست هشتمی نمی پذیرفت. وقتی از مسعود، اسم میبرم نباید در ذهن بعضی چنین تداعی گردد که گویی کسانی میخواهند بساط جنگ آرایند ، بلکه اندیشه ها و روی کرد های او را که از درون جنگ به صلح می اندیشید بازشناسی نموده راه های عملی نمودن شانرا جستجو نماییم. تا مردم خود قادر به تصمیم گیری نباشند و شکل و ماهیت دولت شانرا خود تعین نکنند محال است استقرار و ثبات حکمفرما و آزادی از راه برسد. این یکی از عمده ترین خواست های شهید ارجمند ما بود زیرا با تاکید میگفت خواستار و جانبدار نظامیست که مردم خود در ساختارش واقعا سهیم باشند. مسعود، که کله کج می نهاد برخلاف راست می نشست ، راست می اندیشید و راست میگفت . با طرف کله کج نهادن آیین کلاه داری و سروری نیز میدانست. او مصداق خوبی بود برای این حرف معمول میان مردم " یک سر صد سر را می پرورد ، اما صد سر یک سر را نه !" . مسعود، در سرفروغ معرفت خود گذر داشت که به خانهء خورشید ره برده بود ورنه خفاشان که به آنجا ره ندارند. و ...
... هرچه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل گردم از آن

احمد بهار " چوپان " مونتریال ، کانادا
06/08/


  
+ نوشته شده در Saturday, September 9, 2006ساعت 02:42 توسط massoud | نظرات(0) - ارسال نظر - - لینک مطلب
تعداد بازدید: ۵۶


سايت رسمي شهيد احمدشاه مسعود
۱۷ سنبله ۱۳۸۴
محمد اکرام انديشمند

درپژوهش وبررسی انديشه ومکتب شهيد احمد شاه مسعود «عدالت اجتماعي» يکی ازبنيادهای اصلی تفکروبينش اورا تشکيل می دهد. انديشه وآرمان تحقق عدالت اجتماعی درکشوردرواقع محورسه دهه مبارزات زندگی مسعود بود که طی اين مدت با شفافيت وبرجستگی درافکاروعملکرداومتبلورگرديد. احمدشاه مسعود مبارزه را برای تحقق عدالت آغازکرد. انگيزه وآرمان اودرتداوم مبارزه نيزچيزی جزعدالت خواهی وحاکميت عدالت نبود. ودرفرجام حيات٬ جانش را درراه عدالت خواهی برای دين ٬ مردم ووطنش قربانی کرد.

مجاهدت ومقاومت احمدشاه مسعود دربرابرحاکميت توتاليترکمونيزم وتجاوز قوای شوروی وسپس پايداری ومقاومت اودرراه حفظ استقلال وحاکميت ملی کشورش عليه دخالت وسلطه جويی پاکستان که بوسيلهء گلبدين حکمتياروگروه طالبان انجام يافت، مبارزه ومقاومت برای راندن ظـــلم وبيـدادوجانشين ساختن عدالت درجامعه بود. انديشه وعملکرد احمدشاه مسعودبا تفکرعدالت وتحقق عدالت اجتماعی ريشۀ عميق و پيوند ناگسستنی داشت.
اوهيچ گاه درمسيرمبارزه وپايداری که با سختی هاو دشواریهای طاقت فرسا توأم بود٬ عدالت خواهی خويشتن را برای مردم وجامعۀخود با سازش ومعامله نگذاشت. عزم وارادۀ ‌او رادراين راه نه تجاوزاجنبی٬ نه زورو تزويرونه تطمیع وتخویف متزلزل نساخت. شهيد مسعودعدالت را در تمام عرصه های حيات جامعه وکشورافغانستان می خواست. درعرصۀ سياسی ٬ اجتماعی٬ اقتصادی٬ دينی و ... اودرعرصۀ سياسی خواستارتشکيل حکومت عادلانـه مبتنی به اراده و آرمان مردم بود. اوبه آراء مردم درتعيين سـرنوشت شان٬ ‌گزينش زعامت کشورو انتخاب زعیم بصورت آزاد ودموکراتيک باورداشت. مسعود دراين باورعدالت اجتماعی را تحقق يافته می ديد٬ زدودن بی عدالتی وتبعيض گوناگون قومی٬‌ مذهبی و اجتماعی را فقط ازطريق انتخابات وتمثيل ارادهء فرد فردمردم افغانستان به عنوان اتباع وشهروند متساوی الحقوق يک کشورواحد سراغ ميکرد.

تحقق عدالت اقـتصادی به منظورفقرزدايی وتأمين رفاه درسراسرکشوروبرای همه مردم بخش عمده ای ازانديشه وآرزوهای مسعود دررسيدن به عدالت اجتماعی بود. اوبه بازسازی واعمارمجدد وانکشاف اقتصادی بصورت متوازن ومتعادل درکشور علاقـۀ مفرط داشت. او بی عدالتی اقتصادی٬‌سو ء استفاده وفساد مالی را درميان دولت مجاهدين اِعمال ظلـم مضاعف برجامعه تلقی می کردوبه شدت دربرابرافرادآلوده درفسادمالی حساس بود.

يکی از آرزوها واهداف احمد شـاه مسـعود ايجاد نظام و قـانونيت درميان مجاهدين و حکومت مجاهدين بود تا ازهرگونه سوء استفاده وخيانت جلوگيری شود. اماجنگ تحميلی توسط گروه های وابسته به حلقات خارجی مانع تحقـق اين آرزووهدف او گرديد. روی هم رفته اوتا آخرعمرچه درمسند ومقــام رسمی دولت وچه قبل ازآن دردورهء فرمانده جهاد برای خود قصروعمارت شخصی اعمارنکردوزمينی را درپايتخت وبيرون ازآن درملکيت خود قــرارنداد.

احمد شاه مسعود با قاطعيت وشفافيت خواستارتحقـق عدالت درعرصۀ دينی و مذهبی نيزبود. او به معتدل بودن دين اسلام اعتقـاد داشت وقرائت افراطی وتفريطی ازدين را برای ادارۀ جامعه وکشورمضرومخالف روحيۀ اصلی دين ومعارف دينی می پنداشت. او افراط گرايی کورکورانه را در معارف و احکام اسـلامی هم برای حقانيت و قدسـيت دين اسلام وهم برای جامعهء ‌متدين ومسلمان کشورمان خطر ناک تلقی می کردوبرمبنای همين اعتقاد وانديشه بود که باصراحت گفت: "ما با اسلام معتدل هم می توانيم با مردم خود زندگی کنيم وهم با دنيا زندگی کنيم."

احمد شـاه مسعود (رح) دراعتقاد به تفکراعتدال اسلامی بود که با قاطعيت دربرابر افراط گرايی طالبان به مقابله برخواست وازقدسيت وحريم اسلام بـه عنوان دين صلح واعتدال دفاع کرد. اومنحيث زعيم و فرمانده جهاد ومقـاومت با ايستادگی عليه طالبان بدنيا نشـان دادکه افکاروعملکرد طالبان وتروريستان القاعده٬ غير اسلامی و درتضاد با اصول و روحيهء اسلام است. اگر جهاد ومقاومت مسعود دربرابرطالبان والقـاعده انـجام نمی يافت٬ امروزتروريزم وافراط گرايی طالبـان بـا تمام وحشـتی که بـنام انفاذ شريعت اسـلامی مرتکب شـده بـودند موافق با اسلام تلقی می شد واسـلام دين افراط و ترورمعرفی می گرديد. اما مسعود باجهادومقاومت خود وبا خون سـرخ خويشتن تثبيت کردکه اسلام دين اعتدال است وعدالت درجامعه وزندگی اجتماعی مسلمانان زيربنای انديشه و تفکر اسلامی می باشد.

گرفته شده از: مجلۀ ياديار


 
  
+ نوشته شده در Saturday, September 9, 2006ساعت 02:40 توسط massoud | نظرات(0) - ارسال نظر - - لینک مطلب

 
 
احمد شاه مسعود
در تاريخ معاصر افغانستان از احمد شاه مسعود به عنوان يک شخصيت برازنده نظامی سياسی نام برده می شود
احمدشاه مسعود فرمانده نامدار مجاهدين در دره‌ پنجشير در نهم سپتامر سال ۲۰۰۱ با انفجار انتحاری دو عضو شبکه القاعده که خود را خبرنگار ناميده بودند در خواجه بهاالدين ولايت تخار ترور شد.

در تاريخ معاصر افغانستان از احمد شاه مسعود به عنوان يک شخصيت برازنده نظامی سياسی نام برده می شود.

مسعود يک فرمانده نظامی مبتکر و يک سياستمدار زيرک بود. سخنی از وی نقل شده که گفته بود: "سياستمدار ناکام کسی نيست که از پيشبينی آينده عاجز است،‌ سياستمدار ناکام کسی است که تحليل منطقی، روشن و واقع بينانه از شرايط موجود ندارد".

از نظر موضع گيری های سياسی، چهار دوره در تحول زندگی مبارزاتی احمد شاه مسعود قابل توجه است: عضويت در تحريک اسلامی و قيام عليه رژيم داودخان، ايستادگی در برابر اشغال افغانستان توسط شوروی، جنگهای داخلی و مقاومت عليه طالبان.

مسعود در آغاز تحريک اسلامی

مسعود
تحريک اسلامی در سال ۱۳۴۸ شمسی از دانشگاه کابل آغاز شد و احمد شاه مسعود نيز به آن پيوست.

پس از کودتای داود خان در سال ۱۳۵۲، او به پاکستان رفت. مسعود در قيام سال ۱۳۵۴ عليه رژيم داود خان عضو گروهی بود که در پنجشير دست به قيام مسلحانه زدند.

اين قيام سرکوب شد. او از اين معرکه جان سالم بدر برد توانست فرار کند.

شکست اين قيام که بايد در چند ولايت به صورت همزمان صورت می گرفت، موجب دو دستگی ميان تحريک اسلامی شد.

گلبدين حکمتيار علیرغم شکست، از اين قيام جانبداری می کرد و آن را يک موفقيت می پنداشت اما احمدشاه مسعود از منتقدين اين حرکت بود.

اين نقطه آغاز اختلاف ميان مسعود و حکمتيار بود که با گذشت زمان ريشه دار ترشد.

مسعود در آغاز اين دوره از حيات سياسی اش به تندروی تمايل داشت اما پس از شکست قيام سال ۵۴ تمايل بسوی اعتدال از وی به مشاهده رسيد.

برخی ها ريشه جنگهای پس ورود مجاهدين به کابل را ناشی از همين اختلاف ميان مسعود و حکمتيار می دانند.

اشغال افغانستان

مسعود
مسعود در دوران جهاد (جنگ عليه حضور شوروی در افغانستان) نه تنها يک فرمانده نظامی موفق بلکه يک سياستمدار زيرک بود که حتی توان بهره گيری از نيروی دشمن را عليه خودش داشت.

معاهده‌ آتش بس که وی با روسها در دوران جهاد امضا کرد، يکی از ابتکارات متهورانه او در زمانی بود که چنين کاری را بسياری از رهبران مجاهدين بدعتی کفرآميز می پنداشتند.

اما مسعود با اين کار، روسها را وادار کرد تا مجاهدين را به عنوان يک قدرت و يک جهت در معادلات سياسی نظامی افغانستان رسما قابل توجه و اعتنا بشمار آورند.

او با اين ابتکار، مشروعيت دولت کابل را حتی در ذهن هوادارانش نيز زير سوال برد.

از نظر گرايش های فکری، مسعود در اين دوره يک مسلمان تا حدی بنيادگرا بشمار می آيد ولی با افراطی گری های معمول آن زمان ميانه ای ندارد.

حکومت مجاهدين

در هنگام سرنگونی دولت دکتر نجيب الله،‌ نيروهای تحت امر مسعود نخستين گروه مجاهدين بودند که وارد کابل شدند ولی بزودی جنگ ميان احزاب مختلف مجاهدين آغاز شد.

مسعود در اين دوره درگير جنگی شد که خصلت قومی داشت و او قهراً به جهت گيری و دفاع از منافع يک قوم خاص متهم شد.

يکی از خصلت های اين جنگ اين بود که هر قومی قهرمان خود را از قوم خود برگزيد.

به باور منتقدان، مسعود در اين دوران محبوبيت خود را تا حدی از دست داد. او ناتوان شد و تسليم اين خواست بعضی از رهبران مجاهدين گرديد که اجازه دهد تا اسامه بن لادن از سودان به افغانستان برگردد. به اين اميد که وی ميان مجاهدين و طالبان وساطت کند و جنگ به پايان برسد.
طرحی که در ۱۹۹۶ عملی شد اما نتيجه‌ کاملا معکوس ببار آورد. اين مرحله با سقوط کابل بدست طالبان به پايان رسيد.

مقاومت عليه طالبان

مسعود
چهارمين مرحله از مبارزه‌‌ مسعود، مقاومت وی در برابر طالبان است. او در اين دوره نه تنها با تاکتيکهای خاص رزمی خود، طالبان و القاعده را پنج سال درگير جنگ خسته کننده و فرسايشی کرد و آنها را در شمال کابل زمينگير ساخت، بلکه در اين دوره، وی از نظر سياسی با چهره ای‌ کاملا متفاوت ظاهر شد.

مسعود اين دوره از ضرورت دموکراسی، آزادی های فردی و ايجاد نهادهای جامعه‌ مدنی برای افغانستان فردا سخن می گويد و در عين حال حضور القاعده در افغانستان را که در دوران جهاد از ياران مجاهدين بشمار می آمد، خطری بزرگ برای جامعه جهانی می خواند و در اين مورد هشدار می دهد.

او تلاش پيگير در جلب حمايت غرب از اين مقاومت داشت ولی غرب به اين خواست او جواب مثبت نداد.

ترور مسعود

بعضی ها بر اين باورند که ترور احمد شاه مسعود با واقعه يازدهم سپتامبر در رابطه است و در اين توطئه جای پای سازمانهای بزرگ استخباراتی (جاسوسی) در سطح بين المللی را مشاهده می کنند.

آنها حتی دست داشتن کسانی در داخل جبهه متحد را نيز در اين ماجرا منتفی نمی دانند.

اما اين گونه تحليل ها تا متکی به يک تحقيق بی طرفانه و همه جانبه نباشد، بخاطر موارد ابهامی که در آن نهفته است، مبالغه آميز به نظر می رسد.

قرابت زمانی نهم با يازدهم سپتامبر با توجه به اينکه انتخاب زمان مصاحبه با مسعود در اختيار دو "تروريست" نبود، بيشتر می تواند ناشی از تصادف باشد.

ترور مسعود برای نجات اسامه از تنگنا

مسعود
تصميم به ترور احمد شاه مسعود زمانی گرفته شد که اسامه بن لادن از يک طرف تحت فشار عناصری در صف طالبان قرار گرفت که از نحوه فعاليت های وی در افغانستان انتقاد داشتند و از جانب ديگر او به مشکلات مالی مواجه شد.

فشارهای آمريکا موجب شد تا اسامه از دسترسی به بخش مهمی از منابع مالی که قبلا داشت، محروم شود. مدتها بود که وی نمی توانست به طالبان در جنگ، کمک مالی کند.

با تشديد فشارهای آمريکا بر رژيم طالبان که از طريق شورای امنيت سازمان ملل متحد اعمال شد، در ميان طالبان اين فکر روز به روز قوت می گرفت که وجود اسامه جز ايجاد مشکل، ثمر ديگری برای آنان ندارد.

کسانی در صف طالبان در ابتدا خواهان آن بودند که اسامه از تماس و سخن گفتن با رسانه ها خودداری کند، به عنوان مهمان، آداب مهمان بودن را نگهدارد و برای ميزبان مشکل آفرين نباشد.

اما اسامه می دانست که اين آغاز روندی است که می تواند برای وی در آينده خطرات جدی در قبال داشته باشد و شايد در آينده، کسانی از طالبان ضرورت‌ خروج وی از افغانستان را هم به عنوان يک مصلحت برای بقای نظام مطرح کنند و اين مساله موجب دو دستگی در ميان طالبان گردد.

او مجبور بود برای بيرون آمدن از اين موقعيت دشوار، راه موثری را جستجو کند. پس تصميم گرفت تا هديه ای به طالبان بدهد و آنان را برای هميشه مديون خود کند.

اگر احمدشاه مسعود از ميان برداشته می شد،‌ با توجه به اينکه در صف جبهه متحد، چهره بارز ديگری که بتواند به خوبی و تدبير او مقاومت عليه طالبان را سامان دهد وجود نداشت، تمام افغانستان به چنگ طالبان می افتاد و جنگ به پايان می رسيد.

اسامه بخاطر اين خدمت بزرگ به طالبان، می توانست از فشار آنها رهايی يابد.

رابطه ترور با يازدهم سپتامبر

مسعود
اسامه بن لادن پس از يازدهم سپتامبر در تاريخ چهارشنبه ۱۶ رجب ۱۴۲۲ (آن زمان طالبان تقويم رسمی افغانستان را به هجری قمری تغيير داده بودند) نامه مفصلی به ملا محمد عمر نوشت.

در اين نامه ضمن ساير پيشبينی ها در مورد احتمال حمله امريکا به افغانستان و پيامد های آن، مطلبی هم ذکر شده که رابطه‌ ترور احمدشاه مسعود با واقعه يازدهم سپتامبر از ديد القاعده را نشان می دهد.

او در اين نامه گفته است: "... در شمال بايد روی مخالفين فشار وارد شود و آنان قبل از اينکه بدور يک رهبری قوی مانند رهبر قبلی خود احمدشاه مسعود يکجا شوند، از ميان برده شوند. زيرا در شرايط فعلی يگانه تکيه گاه آمريکا همين مخالفين و پادشاه سابق محمد ظاهر شاه است که در حقيقت تکيه گاه ضعيفی است".

بدشانسی القاعده اين بود که دو تروريست در انتظار ملاقات با مسعود تصادفا مدت طولانی معطل نگهداشته شدند و موفق به ديدار با مسعود و پياده ساختن طرح خويش در مدت زمان کوتاه نشدند.

اگر اين کار مثلا دو ماه جلوتر عملی می شد، القاعده و طالبان می توانستند از ضعف روحيه جبهه متحد به نفع خود سود ببرند اما دو روز بعد از اين ماجرا، واقعه‌ يازدهم سپتامبر اتفاق افتاد.

با اين جريان مشخص بود که آمريکا در صدد گرفتن انتقام از طالبان است و اين خود روحيه جبهه‌ متحد را در مقاومت عليه طالبان قوی نگهداشت.

به نظر می رسد که اگر رابطه ای هم ميان واقعه يازدهم سپتامبر و ترور مسعود وجود داشته، ناشی از اين نگرانی رهبران القاعده بوده که مبادا امريکا از احمدشاه مسعود و تجارب وی در جنگ، عليه طالبان و القاعده در افغانستان بهره گيرد.

اکنون در پنجمين سالروز واقعه 9 سپتامبر، بعضی از سخنرانان خارجی در سمينار "مسعود شناسی" در کابل به همين موضوع اشاره کردند که اگر مسعود زنده می بود، جامعه جهانی در افغانستان مشکلات امروز را نميداشت.


وحيد مژده
* وحيد مژده پيش از روی کار آمدن طالبان، کارمند وزارت خارجه افغانستان در حکومت مجاهدين بوده است، و در دوره طالبان نيز، به کار در همين وزارت ادامه داد.

آقای مژده پس از فروپاشی طالبان (به مدت سه سال)، سخنگوی دادگاه عالی افغانستان به رياست مولوی فضل الهادی شينواری شد و اکنون به کارهای پژوهشی می پردازد.

وحيد مژده کتابی در مورد پنج سال حاکميت طالبان بر افغانستان نوشته و خود وی نيز، کارمند شورای علمای افغانستان (پس از طالبان) بوده است.

  
+ نوشته شده در Saturday, September 9, 2006ساعت 02:37 توسط massoud | نظرات(0) - ارسال نظر - - لینک مطلب
براي دلاور پنجشير احمد شاه مسعود که تجسم مبارزه با ظلمت بود
محمد جلال چيمه (م.سحر) پاريس

اگر چه با سر سبز تو سازگار نبود
زمانه را چو تو سروي به جويبار نبود
تو را که فخر دليران روزگار مني
خدا گواست نظيري به روزگار نبود
دل دلاورت‌اي شعله‌ي زمستان ها
دمي نبد که در انديشه‌ي بهار نبود
فغان که دور زمان بر مدار ظلمت بود
و گر نه چون تو به دوران چراغدار نبود
چو آرزوي بلندت جهان گلستان بود
زمين به آفت پستي اگر دچار نبود
و گر سموم طبيعت گداز دوزخ تاب
چنين به شهر و ديار تو رهسپار نبود
وگر به نام خدا باميان و کابل و بلخ
چو قندهار گرفتار گرگ هار نبود
تهمتنا و ابومسلما و يعقوبا
شهادت تو چنين دور از انتظار نبود
گذشت پيک خيال از جبال هندوکش
گلي نديد و گياهي که سوگوار نبود
به قله هاي شرف، لاله‌اي نمي افروخت
که از دريغ حضور تو داغدار نبود
زهي هنر که سمندت ز حادثات زمان
چنان گذشت که بر دامنت غبار نبود

 

  
+ نوشته شده در Thursday, May 4, 2006ساعت 07:59 توسط massoud | نظرات(0) - ارسال نظر - - لینک مطلب
  
+ نوشته شده در Monday, May 1, 2006ساعت 07:38 توسط massoud | نظرات(1) - ارسال نظر - - لینک مطلب
باز سردار دگر را کشتند
اسماعیل خراسانپور

 آسمان می بالد

به چنین قامت نستوه بلند

که در آشفته ترین لحظهء قرن

حرم پاک نیاکانم را

از لگد مال هیولا برهاند

 

خوب یادم هست آن شب ظلمانی

که ا مید سحرش هیچ نبود

صبح پنهان شده بود

و ز خورشید خبر نیز نبود

که سپاه ظلمت

با درفشی که در او مرگ تبلور میکرد

خاک برد یدهء خورشید زدند

تا در آن تاریکی شکنند و بدرند و ببرند

 

آسمان ژالهء یأس می بارید

و چه بیباکانه

برگ های گل امید فرابینان را

نیز پرپر میکرد

 

همه از وحشت این فاجعه

بار بستند و دل ازمهر وطن بگسستند

تا چه آید به سرش

ره نگر دست به سر بنشستند

 

ناگهان نعره ی از سینه ی کوه ها بر خاست

کز دم هیبت او

 مرگ را لرزه بر اندام انداخت

شیرمرد نستوه

بانگ زد های مترسید از ین لشکر شب

یادتان هست که ما

خرس ها را به زمین افگندیم

اینها خفاش اند

معنیی زندگی در آزادیست

مرگ بهتر ز اسارت باشد

من و میدان نبرد

شرم بادا گر از ین سنگر حق بگریزم

تا بود در رگ من قطرهء خون

نگذارم که هیولای "دوسر"

حاکم ملت با نام و نشانم گردد

به لبم نعره ی تکبیر و به دستم شمشیر

سینه شان پاره کنم همچون شیر

دستهاشان شکنم

تا دگر دست درازی به حریمم نکنند

 

نعره اش در دل کوه هاپیچید

و یقین لرزه بر اندام شغالان انداخت

لیک غداری دگر غدر دگر ساز نمود

این زمان مهر به دیوان اخوت کردند

و چو مهمان به در خانهء او پرسه زدند

وچه نامردانه

مرد را دشنه زدند

مرد را د شنه زدند

  
+ نوشته شده در Monday, May 1, 2006ساعت 07:36 توسط massoud | نظرات(1) - ارسال نظر - - لینک مطلب

شبگير پولاديان

 

رخ به تاريكي نهاده آفتاب اشك و خون
در غروب تلخ زين شهر خراب اشك و خون
اختران سوگ آويزند از دود و دمه
كهكشان سرخ را در پيچ و تاب اشك و خون
از تن صد پارة خيل پرستو اهرمن
در تنوري از ستم دارد كباب اشك و خون
با خط خونين نگارد اهرمن تاريخ شوم
سرنوشت تلخ ما را در كتاب اشك و خون
ملتي بر خويش مي پيچد چنان لبريز درد
سر نهاده سوگواران بر عذاب اشك و خون
قهرماني را نماد جاودان «مسعود» راد
رهرو راه رهايي بازتاب اشك و خون
خاك خون آلود مام ميهن آزاده را
بركشيدي چهره اكنون در نقاب اشك و خون
نابهنگام از كنار ما به جاويدان سفر
رخت بستي آخر از شهر خراب اشك و خون
خيز كاينك لشكر آزادگان بي سر شده
هاي اي سردار فاتح غرق آب و اشك و خون
خيز يارانت به سنگر انتظارت مي كشند
گوش برفرمان به راهت شب شتاب اشك و خون
قامتت قد قامت سبز نماز سرخ عشق
رو به محراب دعاي مستجاب اشك و خون
زورق آزادة درياي ناپيدا كنار
سينه مي سايد به موج اضطراب اشك و خون
خون بو مسلم به رگهايت خراساني سرود
مي تپد چون رود باران موج آب اشك و خون
از چكاد هندوكش تا بام پامير بلند
اوج پرواز شهامت را عقاب اشك و خون
از كران ها مي رسي تا بركران ها سركشي
اي چريك زخمي خورشيد تاب اشك و خون
ملتت گيرد كنون حماسه خيز و رزمجو
راه پرحماسه ات اي راهياب اشك و خون
مردم آزاده از خون تو نيرومند باد
گرچه خود وامانده اكنون در سراب اشك وخون

 

  
+ نوشته شده در Sunday, March 5, 2006ساعت 12:06 توسط massoud | نظرات(1) - ارسال نظر - - لینک مطلب
عبدالقهار عاصي

يكي دره از دره هاي بهشت
به بر صخره بر سر هواي بهشت
ز هندوكش آغاز ميشد همي
به كهدامنان باز ميشد همي
وزآن رود باري روان گشته بود
كه چرخ از زلالش جوان گشته بود
شكوه از بر و دوشش انگيخته
شهامت به بالاش آويخته
مقام شهيدان خون جامه يي
مقر دليران شهنامه يي
ديار اساطيريي عشق و جنگ
مزار بزرگان ناموس و ننگ
به كچكن مسما شده نيكنام
پر آوازه تا چين و تا روم و شام
به فرهنگ فردوسي و مولوي
به اعجاز شهنامه و مثنوي
نه مردي هماورد مردان آن
نه كوهي همآواي گردان آن
زر و سيم بر سينه اندوخته
قباي ز مرد به تن دوخته
ز خورشيد و شمشير بگداخته
علم بر فراز سرافراخته
پرو بال جبريل آيينه اش
سرود اهورا سرو سينه اش
قضا رفته بود و در آن مرز و بوم
جهنم به پا كرد آشوب شوم
چنان كه نفس هاي مكرو را
دمانيد مرسنگ و مركوه را
فرستاد آن سويكي اژدها
گرسنه به جان و تن آن و لا
چنان اژدهايي كه از سر به دم
دهان بود و غارتگري يال و سم
نه سيرابي اش بود از خون خلق
نه رحميش بر حال محزون خلق
عنان سوي كچكن كشيد اژدها
برو دوش آفت، سرو پا بلا
چنان قصد كرد اژدهاي پليد
كه سازد همه دره را ناپديد
مگر دره را پهلوانزاده بود
قلندر پسر سرو آزاده بود
كه از هيبتش مارموري شدي
كه از همتش شهر گوري شدي
به تن پيل و با بازوان آهنين
به ايمان فلك با صلابت زمين
خداوند شمشير وگرز و كمر
خداوند ميدان جنگ و هنر
فراخواند مادر ورانزد خويش
كشانيد پهلوش نزديك بيش
ببستش كمر راز جنگش بگفت
سخن زير هنر رنگ و رنگش بگفت
بگفتش كه اي تاج فخر سرم
برو دست خالي نيايي برم
برو خصم آباييت را ببين
بمگذارازو نقش پا بر زمين
برو تا كه شمشير داران راد
به نيكيت فردا بيارند ياد
ترا بهر اين روز زاييده ام
براي چنين عرصه بگزيده ام
جوان با فلاخن كمر بست و رفت
سوي اژدهاي سراپا شگفت
همي مرد را اژدها تابديد
تكاني به خود خورد و رنگش پريد
چنان هيبت آلوده مي‎آمدش
كه پنداشتي كه مي‎آشامدش
غرور كوه و خشم آباييش
برون ميزد از چشم غوغاييش
بخواند از جبينش حديث نبرد
بديدش تناور ازو بيم كرد
سر راه رستم پسردام چيد
خيالي بزد خام و رايي گزيد
كه اول به رنگي به دام آردش
سپس خوار و زارش كند بكشدش
چه، با حيله ها زخم كاري خورد
دم تيغ نيرنگ خوشتر برد
كه نامرد هابيش از اين كرده اند
بدين شيوه بسيار كين كرده اند
يل از دور شمشير بيرون كشيد
زبان عدالت پي خون كشيد
بگفتا به شمشير كاي يار من
انيس شب و روز دشوار من
برونت بياورده ام تا كه داد
نگردد گم از عالم و كم مباد
برونت بياورده ام تا ز حق
مگر تيره رايان بگيرد سبق
برونت بياورده ام تا به جاي
طريقي كنم راست از عقل و راي
برونت بياورده ام تا خدا
به هنگام گردد مرا رهنما
مرا نيست چشم تماشايي يي
دل بي غم و خاطر آرايي يي
كه نابود گردد دهم دره ام
كه آتش فتد بر سرو بر ره ام
به ناگاه با حيله اش اژدها
برآمد سر راه يل ازدغا
صدا زد به يل اژدهاي زبون
كه تدبير بهتر شود رهنمون
بيا تا برايت اماني دهم
به آينده گانت ضماني دهم
خريدار گردم همه كچكنت
ده و دره و قلعه و مسكنت
بگو قيمت كچكن خويش را
بگو بيع اين گوهر خوش بها
دهت را بگو خانه ات را بگو
بگو قيمت دره را مو به مو
سر و پات را سيم و زر ميكنم
ترا شاه اين بوم و بر مي‎كنم
چه مي‎خواهي از زندگي جز شكوه
و‌آن‌هم ازين سنگزاران و كوه؟
چه با‌توت‌وتلخان به سر مي‎بري
غم دره شاخك به جان مي‎خري
وگرنه ستانيم آن را به زور
همان به كه خود مي‎نيايي به گور
بينديش از ضرب بازوي من
مياميز با آتش خوي من
يلش گفت كاين دره را سنگ و خاك
به خونم بود نسبتي سخت پاك
زهر كه و كه نقشي گزيني منم
به هر صخره كه جلوه بيني منم
منم كه روانم به رگ هاي ده
منم كه تو بيني سراپاي ده
درخت بلوط و خدنگش من اند
همه گرگ و شير و پلنگش من اند
عقاب سر دره و من يكيست
در اين جا سري گردو شد تن يكيست
اگر گرگ بيني و گر روبهش
به يك آبخور مي‎فرايد رهش
خودم كچكن خويشم و دره اش
خودم كوه كچكن خودم ذره اش
نه تنها بيان من است اين چنين
درختان اين دره گويد همين
نيم من دكاندار كاشانه ام
نيم من فروشنده خانه ام
همان به كه ره چپ كني زين وطن
وگرنه سلامت نبيني ز من
دل اژدها را خشونت كفاند
برايش توان و تحمل نماند
پي كشتن يل تپيدن گرفت
سر حمله و سر بريدن گرفت
يل نامور خواند يا مام كوه!
امانم بده زين گزند الشكوه
همين گفت و از جا پريد و بزد
به شمشير بر فرق آن زاد بد
دونيمش نمود و دو قاشش فگند
خمش كردند از قصه چون و چند
بلي راد مردان چنين كرده اند
چنين با فرومايه كين كرده اند
خدا كم نسازد يلي را كه او
نمي‎افگند جان به چنگ عدو
خدا كم نسازد يكي تار موي
از آن كس كه محفوظش است آبروي
جهان باد و مردان داد آورش
خداوندگاران شان و فرش ۱

  
+ نوشته شده در Tuesday, January 31, 2006ساعت 04:11 توسط massoud | نظرات(1) - ارسال نظر - - لینک مطلب

قدم آهسته و دلـگیر می رفـت
به سوی قلــه پامیر می رفــت
میــان آتــش دود و مسلــسـل
زکابل جانب پنجشیر می رفت

  
+ نوشته شده در Sunday, January 8, 2006ساعت 02:03 توسط massoud | نظرات(2) - ارسال نظر - - لینک مطلب
"ما برای آزادی می رزمیم
زیرا زیستن در زیر چتر بردگی پست ترین نوع زنده گی است.
برای حیات مادی همه چیز را میتوان داشت آب نان و  مسکن. ولی اگر آزادی ما برباد رفت اگر غرور ملی ما درهم شکسته شد واگر استقلال ما نابود گشت در آن صورت این زنده گی برما کوچکترین لذت نخواهم داشت"

 احمد شاه مسعود

 

  
+ نوشته شده در Monday, December 26, 2005ساعت 03:54 توسط massoud | نظرات(0) - ارسال نظر - - لینک مطلب
در رثاي سپهسالار قهرمان شهيد احمد شاه مسعود
عبدالاحد تارشي

خاك ما مي سزد امروز كه خون گريه كند
به سرود غم وآهنـگ  جـنون  گريـه  کـند
سـنگ  اگـر  گريه  نمي  کرد زغـم تاديـروز
سـزد امروز شود آب  وکنون گــريه  کـند
رايت  حـــريت ومـردي  و آزادي  وحـق
سـرکـهسـار  وفا  گشتـه  نگـون  گريه  کند
‌گـرچه  کس  نيست  که  نگريسته  از  درد وطن
وقـت آنست  زهـر  وقت  فـزون  گريه  کـند
چون  زطاقت  بود  اين  مـاتم  جانسوز  بـرون
دل بـي طـاقت از  اندازه   برون  گـريه  کند
کـهساري که  به  مردانگي  اش  مـي  نـاز يـد
خستـه وغمـزده وزاروزبون  گـريـه  کنـد
در دل سنــگــر خـونين دفـاع ازميـهن
سپه ولشکر و سـربازوقشـون گـريـه کنـد
آتش افـتاده درآن خانه کـزآن من وتوست
اهـل آن خـانه چه بيرون چه درون گريه کند
هـمه تاريـخ وطن گشته تـوگويـي خونـبار
شـهداي هـمه اعـصاروقـرون گـريه کـند
خصـم وي بـردل  تاريـخ  وطن خنجـر زد
تيـغ بـر سيـنه‌ي اين  مـلت جـنگـاور  زد
پاسبـان وطن‌اي عـاشـق  کشـور  مسعـود
سـر و سـردار سپـه سـرور سنـگر مسعـود
وطـن سوختـه و زخمـي وآغشـته به خون
گـريـد ازدرد فـراق تو چـو مـادرمسـعود
اي بـلـنداي شـجاعت چـو غـرور کـهسار
اي  بـه تنـهاي خـود قـوت لشـکر مسـعود
آرزوي همــه مـاتـمـزدگـــان ميهـن
آبـروي همــه مـر دان دلاور مســعود
سينـه‌ي ملت  تـو  گشـت از يـن داغ  کبـاب
قلـب يـاران تـو گـرديـد چـو مجمر مسعود
خـم نـکردي سـر تسـليم بـه دشمن هـرگـز
تـانـهادي بـه ره ديـن و وطـن سـر مسـعود
شيـر آن بـيشه کـه پـرورد در آغـوش تـو را
نکنـد مـرگ غـم  انـگيـز تـو  باور  مسعـود
آن عقـابـي کـه بـود حـافـظ کهسـار بلـند
نبـرد ظـن کـه شکستنـد تـو را  پـر مسعـود
رود بـاري کـه تو را  يـورش  طوفان آمـوخت
شـد ز آرامـش تـو خستـه و مضـطر مسعـود
وقـت آن بـود کـه از خـاک بـرون انـدازي
بستــر  دشـمن   مـکـار   ستـمگـر   مسـعود
نـه کـه خـاک سيـهت بستر و بـاليـن گــردد
قهـرمان قـامت تـو سـوزد و خـونيـن گـردد
اي سيه کار ترين دشمن ما پاکستان
دشمن بي خرد دين خدا پاکستان
از تو شد خون شهيدان ره حق برباد
از تو بر ملت ما رفت جفا پاکستان
سوختي کشور مارا به شرار نيرنگ
ساختي معرکه‌ي غدر به پا پاکستان
کشور ما سپر خطه‌ي ناپاک تو بود
ورنه مي گشت وجود تو فنا پاکستان
سر به کف کرد دفاع از تو دليران وطن
بنگر تا توچه داديش جزا پاکستان
خنجر از پشت زدي بر جگر شير دلان
به خيانت به جنايت به دغا پاکستان
حرف اسلام به لب، فتنه‌ي شيطان در دل
اين چنين است ره و رسم ترا پاکستان
کشتن مردم ما سوختن خانه‌ي ما
هست در مذهب و دين تو روا پاکستان
مشکل اين است که کوروکروناخواني تو
ورنه تاريخ زند حرف رسا پاکستان
کشور ما نکشد بار غلامي بر دوش
شود اين شير زهر دام رها پاکستان
گربه پندار تو مسعود شد از راهت دور
اين گمانت به يقين است خطا پاکستان
تا درين خاک اجيري زتو موجود بود
هر مجاهد به سر راه تو مسعود بود


  
+ نوشته شده در Thursday, December 1, 2005ساعت 02:24 توسط massoud | نظرات(0) - ارسال نظر - - لینک مطلب

لطفا فرم زیر را برای اضافه شدن یک نوشته جدید پر کنید.
لطفا فرم زیر را برای اضافه شدن یک نوشته جدید پر کنید.
لطفا فرم زیر را برای اضافه شدن یک نوشته جدید پر کنید.
لطفا فرم زیر را برای اضافه شدن یک نوشته جدید پر کنید.
لطفا فرم زیر را برای اضافه شدن یک نوشته جدید پر کنید.
لطفا فرم زیر را برای اضافه شدن یک نوشته جدید پر کنید.

لطفا فرم زیر را برای اضافه شدن یک نوشته جدید پر کنید.
لطفا فرم زیر را برای اضافه شدن یک نوشته جدید پر کنید.
لطفا فرم زیر را برای اضافه شدن یک نوشته جدید پر کنید.
لطفا فرم زیر را برای اضافه شدن یک نوشته جدید پر کنید.

لطفا فرم زیر را برای اضافه شدن یک نوشته جدید پر کنید.
لطفا فرم زیر را برای اضافه شدن یک نوشته جدید پر کنید.

  
+ نوشته شده در Saturday, September 10, 2005ساعت 06:44 توسط massoud | نظرات(0) - ارسال نظر - - لینک مطلب
کوه دلگير است
رازق فاني

باز کوه و دره اندوهي گران دارند،
کوه انگاري که دلگير است،
دره پنداري که خاموش است،
باز سهرابي به خاک افتاد،
باز تهمينه سيه پوش است.
زخم اين سهراب،
از شمشير رستم نيست،
دشمن اين پهلوان ديو است، آدم نيست،
قصه گوي طوس اگر مي بود،
مويه ها مي کرد و خون از خامه مي باريد،
داستان کشتن سهراب را اين بار،
طرح تازه مي بخشيد.
اي بلوط سخت جان!
اي قهرمان!
اي مرد!
من نمي دانم چه صبحي،
از نشيب دره ها افراختي قامت،
اي نمودي از تکاپو!
اي سراپا استقامت!
قصه ها و غصه هايت را
گرچه از نزديک نشنيدم،
ليک دردي را که تو فرياد مي کردي،
من به چشم خويش مي ديدم
صبح ميلادت به يادم نيست
شام مرگت ليک از يادم نخواهد رفت!
مرد در دنيا نهادي گام
زيستي چون قهرمان خوش نام
جان به سنگر باختي،
چون مرد،
در فرجام.
اينک اکنون
شربت جام شهادت نيز نوشت باد
بر لب هر سبزه
هر گل
هر قناري،
جاودان جاري خروشت باد ... .

  
+ نوشته شده در Wednesday, January 26, 2005ساعت 05:05 توسط massoud | نظرات(1) - ارسال نظر - - لینک مطلب
باز سردار دگر را کشتند
اسماعیل خراسانپور

 آسمان می بالد

به چنین قامت نستوه بلند

که در آشفته ترین لحظهء قرن

حرم پاک نیاکانم را

از لگد مال هیولا برهاند

 

خوب یادم هست آن شب ظلمانی

که ا مید سحرش هیچ نبود

صبح پنهان شده بود

و ز خورشید خبر نیز نبود

که سپاه ظلمت

با درفشی که در او مرگ تبلور میکرد

خاک برد یدهء خورشید زدند

تا در آن تاریکی شکنند و بدرند و ببرند

 

آسمان ژالهء یأس می بارید

و چه بیباکانه

برگ های گل امید فرابینان را

نیز پرپر میکرد

 

همه از وحشت این فاجعه

بار بستند و دل ازمهر وطن بگسستند

تا چه آید به سرش

ره نگر دست به سر بنشستند

 

ناگهان نعره ی از سینه ی کوه ها بر خاست

کز دم هیبت او

 مرگ را لرزه بر اندام انداخت

شیرمرد نستوه

بانگ زد های مترسید از ین لشکر شب

یادتان هست که ما

خرس ها را به زمین افگندیم

اینها خفاش اند

معنیی زندگی در